آخر شاهنامه

wi live, so we are, we are, so should write to being.

خدایا منو ببخش
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 

    مادربزرگ دانه‌های درشت تسبیح را از لای انگشتان چروکیده‌اش رد می‌کرد و روی هم می‌انداخت.همه‌ی نوه‌ها به او می‌گفتیم ننه. نشسته بودم کنارش و خیره شده بودم به او.ننه انگار هنوز خستگی راه توی تنش مانده باشد بی‌حال به نظر می‌رسید.هیچ حرفی نمی‌زد و فقط هرچند لحظه‌ای به صورتم نگاه می‌کرد و لبخندی می‌زد.حوصله‌ام سر رفت.

    خواستم بلند شوم که آرام گفت:میثم جان بیا برای ننه نوحه بخون.هروقت یادش می‌افتاد ول کن من نبود.خندیدم و گفتم:باشه بعدا می‌خونم.گفت:نه،الآن،بیا ننه قربونت بشه،بیا.نخیر دیگر کارم درامده بود.هیچ‌چیزی به ذهنم نمی‌رسید.هرکاری می‌کردم که از زیرش در بروم بیشتر اصرار می‌کرد.هرچه به مامانم می‌گویم منو ننه را تنها نزار گوش نمی‌کند.بیا این هم نتیجه‌اش.هرچه به مغزم فشار می‌آوردم هیچی به ذهنم نمی‌رسید.فکری به ذهنم رسید.خنده‌ام گرفت.سوزی به صدایم دادم و اینطور شروع کردم:

     دونه دونه نگاه تو منو می‌خونه      هیشکی نمی‌تونه منو به تو برسونه

    وقتی تمام شد،چشم‌هام را باز کردم و مادربزرگ را دیدم که با گوشه‌ی روسری اشک‌هاش را پاک می‌کند.جا خوردم.بلند شدم تا بروم.با صدای لرزانی گفت:ماشاالله میثم جان،خدا نگهدارت باشه ایشاالله.بعد زیر لب چیزی گفت و به اطرافم فوت کرد.بعد هزاری کهنه‌ای توی مشتم گذاشت.

     حس کردم اشکی از روی گونه‌ام سر خورد و پایین افتاد.خم شدم و دست مادربزرگ را بوس کردم،هزاری را طوری که نفهمد کنار کیف کهنه‌اش گذاشتم و رفتم.

    تا برسم به اتاق چندبار توی دلم گفتم: خدایا منو ببخش


 
 
واژه‌های لوس
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
 

   وقتی مدتی از نوشتن دور باشی،وقتی از کلمات دور باشی،وقتی برای مدتی از قلم و کاغذ فاصله گرفته باشی،احساس می‌کنی واژه‌ها برایت غریبه شده‌اند،حس می‌کنی کلملت برایت بازی در می‌آورند و با آن‌ها بیگانه شده‌ای.مثل من.

    وقتی می‌خواهی دوباره دست به کار شوی نمی‌توانی چون واژه‌ها با تو بیگانه‌ شده‌اند و یا شاید تو با واژه‌ها.حالا چاره‌ای نداری جز اینکه با سرعت دنبال‌شان کنی تا جایی،نقطه‌ای و یا کوچه‌ی بن بستی غافلگیرشان کنی.مثل من.

    چند روزی‌ست که کلمات را به چنگ انداخته‌ام ولی هنوز رام نشده‌اند،هنوز برایم بازی در‌می‌آورند.دارم حوصله می‌کنم.

وای که چقدر لوس و نازنازی هستند واژه‌ها...باید نازشان را بخری.


 
 
نویسندگی هم ذوق می‌خواهد هم مهارت
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
 

     قبل از هرچیز باید از شما خوانندگان عذرخواهی کنم،خودم هم نمی‌دانم برای چه اما پوزشم را پذیرا باشید.در واقع می‌دانم ولی نمی‌خواهم بگویم و نمی‌گویم.پس بی‌زحمت بخوانید تا متوجه شوید.

اوه...ببخشید.دومین عذرخواهی هم می‌کنم به خاطر اینکه قبل از // قبل از هرچیز // باید سلام می‌دادم که فراموش کردم.

     سلام

     هر روز تعداد کتاب‌های داستانی که در سراسر دنیا منتشر

می‌شود آنقدر زیاد است که حتی شاید نتوانیم نگاهی به فهرستشان بیندازیم.حجم کتاب‌هایی که به روزبه روز به بازار می‌آیند نه تنها کاهش پیدا نمی‌کند بلکه تعدادشان افزایش هم پیدا می‌کند.داستان‌های بی‌سَر و تهی که می‌نویسند و مخ مردم را درگیر می‌کنند و تازه دماغشان هم بالا می‌گیرند.ببینید کتاب‌هایی که حتی برای خواب کردن بچه‌ها هم نمی‌توان از آن‌ها بهره گرفت چطور و با چه حجمی وارد بازار می‌شوند.تعدادی از جوان‌های جویای نامی که به نویسندگی روی آورده‌اند _ به همه‌شان تبریک عرض می‌کنم _ فکر می‌کنند باید همه‌ی کتاب‌های منتشر شده را از دَم بخوانند تا مبادا از قافله عقب بمانند.خیلی از آنها حتی برایشان مهم نیست نویسنده چه کسی است و چه کتابی نوشته و با چه سبکی،فقط می‌خواهند مثل لودر جلو بروند و درو کنند،حالا کتاب می‌خواهد برای غضنفرخان عنصرالمعالی باشد یا ملک ملوک خان قائم مقامی.فقط برای اینکه بگویند ما فلان کتاب را خوانده‌ایم و بمانی را کنار گذاشته‌ایم.بگذریم از آنهایی که چیزی هم دستگیرشان نمی‌شود و فقط می‌خوانند و می‌خوانند و می‌خوانند تا از کورس کتاب‌خوان‌ها عقب نمانند.طفلک‌ها تقصیری هم ندارند خب اگر این اراجیف را هم نخوانند چه‌کار کنند؟آن‌وقت فقط یک کار برایشان می‌ماند،اینکه بروند و معتاد شوند.بگذریم...

    بهتر است برگردیم به بحث خودمان.باید بگویم کتاب اگر خوب باشد و قابل قبول،خودش جایی برای خودش باز می‌کند و اسمش سرِ زبان‌ها می‌افتد،البته نباید از حق بگذریم،کتاب‌هایی هم هستند که در عین شایستگی جایی برای عرض اندام پیدا نمی‌کنند و دیده نمی‌شوند که این هم دلایل مختلفی دارد که در اینجا نمی‌گنجد.بیش‌تر داستان‌های ما روایتی شده است پوچ و بی‌معنی.جریانی که ما را تا جایی می‌برد و بعد در کوره راهی یا جایی دیگر تنها می‌گذارد.اغلب نویسنده‌ها موضوعی را پیش می‌کشند و در ادامه خودشان هم یادشان می‌رود که چه گفته‌اند و چه می‌خواستند بگویند.کتاب‌هایی که فکر و ذهن ما را مشغول می‌کنند و در پایان چیزی برای گفتن ندارند و می‌ماند عصبانیت خواننده و بد و بیراه‌هایی که نثار نویسنده می‌کنند.

بهتر است اینجا مطلبی را از منتقدی با هم مرور کنیم:

     آنتونی ترولوپ می‌گوید: خواننده هم سخت‌گیر است هم منصف.هنگامی که گفت‌وگویی طویل را درمورد مطالبی نامربوط می‌خواند در دم احساس می‌کند که گول خورده است،چیزی را خوانده است که قبلاً با نویسنده قرار نگذاشته بود.نویسنده نگفته بود که از موضوع دور می‌شود و فلسفه و سیاست و فضل فروشی به خورد او می‌دهد.قرار کار براین بود که او داستانی بگوید و این‌هم داستانی بخواند. شاید نتواند بگوید که گفت‌وگو در کجا از موضوع منحرف شده و از مسیر اصلی جریان داستان دور شده است،اما به هرحال احساس می‌کند و می‌فهمد که جایی از کار عیب دارد.


 
 
خدا
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
 

داد زد گفت:(( تو میگی خدا چندتاست ))جا خوردم.نمی‌دانستم چه جوابی باید به بچه بدهم.گفتم:(( تو فکر می‌کنی چندتاست ))لبخند نمکینی زد.دست‌هاش را باز کرد و با صدای بلند گفت:(( اِنقدر )) دست هام را تا جایی که می‌توانستم باز کردم و فکر کردم خدا چقدر بزرگتر از تصورم بوده است.


 
 
الهی به امید تو...
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
 

     یکی از دوستانم نقل می‌کرد: وقتی از کنار پیرزن خمیده‌ای رد شدم که کنار پیاده ‌رو نشسته،نمی‌دانم چه شد که برگشتم و اسکناس هزارتومانی را توی دستش گذاشتم.به زحمت صدای پیرزن را شنیدم که گفت:((الهی که خیر ببینی پسرم))یکی داد زد:((هی،چه‌کار داری می‌کنی؟)) به طرف صدا برگشتم.به جز پیرمردی که لباس زیر مردانه می‌فروخت کسی نبود.به اطراف نگاه کردم اما کسی که حواسش به من باشد پیدا نکردم.نمی‌دانم کار درستی انجام داده بودم یا نه اما به‌هرحال سریع از کنار پیرزن رد شدم.

     توی کوچه وقتی دوباره همان صدا را شنیدم،ایستادم و همه‌جا را با دقت نگاه کردم،هیچکس نبود.فکری به ذهنم رسید که راه نجاتی بود برایم.دیگر مطمئن بودم که کارم اشتباه نبوده.زیرلب گفتم الهی به امید تو و به سرعت از کوچه رد شدم.


 
 
سومین جشنواره داستان انقلاب با معرفی برگزیدگان پایان یافت ...
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
 

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، در این مراسم که با حضور 'محسن مومنی' رییس حوزه هنری و 'امیرحسین فردی' مدیر مرکز آفرینش های حوزه هنری برگزار شد، 'محمد ناصری' رییس هیات داوران جشنواره ضمن قرائت گزارش داوری گفت: ۳۲۱ اثر از سراسر کشور به دبیرخانه ارسال شد که از میان این آثار ۲۲ رمان و داستان بلند و ۸۷ داستان کوتاه به مرحله نهایی راه یافت.

بر اساس این گزارش جشنواره داستان انقلاب در دو بخش بزرگسال و نوجوان برگزار شد که رمان‌های 'میوه‌های رسیده' نوشته سید مهرداد موسویان از همدان، 'از عشقآباد تا عشق آباد' نوشته منصور انوری از مشهد و 'خورشید بر شانه‌های راست' به قلم جواد افهمی از تهران، به عنوان آثار برگزیده، برتر و تقدیری بخش بزرگسال شناخته شدند.

'دفتر جلد قهوه‌ای' نوشته فرهاد کوه‌پیما از یاسوج، 'پشت‌بام‌ها شاهدند' اثر سودابه فرضی‌پور از تهران و 'پیغام کوتاه خود را بگذارید' نیز در بخش داستان کوتاه، به ترتیب، رتبه‌های برگزیده، برتر و تقدیری این بخش را کسب کردند.

در بخش نوجوان که ۲۳ اثر از میان ۵۰ اثر به مرحله نهایی راه پیدا کرده بود، رتبه‌های برگزیده، برتر و قابل تقدیر، به ترتیب به داستان های 'عقربه‌ها خوابشان می‌آید' نوشته معصومه عیوضی، 'مبصر کلاس هشتم' نوشته سیدحسن حسینی‌ارسنجانی از شیراز و 'سکوت پنجم' نوشته محمدرضا بایرامی تعلق گرفت.

'آرایشگاه فرح' به نگارش زهرا حیدری از تهران، 'نخودهای زرد و کشمش‌های تیزابی' نوشته سیدمهرداد موسویان از همدان و 'من نگهبان جن‌خانه هستم' از فاطمه فروتن اصفهانی از شیراز نیز به عنوان آثار برگزیده، برتر و قابل تقدیر بخش داستان کوتاه نوجوان شناخته شدند.

داوران بخش بزرگسال را محمد ناصری، فیروز زنوزی جلالی، صابر امامی و محسن پرویز و داوران بخش نوجوان نیز، محمدکاظم مزینانی، ابراهیم زاهدی مطلق، سمیرا اصلان‌پور، خسرو باباخانی و مهدی کاموس بودند که محمد ناصری مسوولیت کمیته داوران را بر عهده داشت.

در مراسم پایانی سومین جشنواره داستان انقلاب، تعداد قابل توجهی از هنرمندان، شاعران و نویسندگان شرکت داشتند.


 
 
آویزه
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢
 

من نمی‌دانم گستره‌ی عشق تا به کجاست اما ادعا می کنم برای کسانی که دوستشان دارم،بی انتهاست...                                                                 (خودم)


 
 
مشکل ما این است...
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢
 

      وقتی یکی از رمان‌های محمود دولت آبادی را داشتم می‌خواندم آنچنان محو صحنه پردازیش شده بودم که واقعاً حس می‌کردم در آنجا حضور دارم یا لااقل چندباری آن محل و آن خانه را از نزدیک دیده‌ام.آن‌قدر استادانه کار شده بود که من به شخصه غرق در توصیف‌ها شده بودم.اما نمی‌دانم چرا وقتی به چند نفر از دوستانم نشان دادم زیاد استقبال نکردند.هرچه از حسن کار به آنها می‌گفتم یک جوری توجیح می‌کردند.من می‌گفتم دولت آبادی آنها می‌گفتند مارکز.من باز می‌گفتم "جای خالی سلوچ" آنها مثلاً می گفتند "طاعون".کلافه شده بودم.از دوستانم.از نزدیکانم.از همه‌ی کسانی که از عده‌ای بت ساخته بودند و بقیه را عددی هم حساب نمی‌کردند.همه‌ی اجنبی‌ها شده بودند بت و ایرانی‌ها...

     خب من هم قبول داشتم آنها چند پله‌ای از ما جلوتر هستند اما چه می‌شود کرد؟می‌شود بازار داستان‌های ایرانی و نویسندگان ایرانی را تخته کرد؟به خاطر چه؟به خاطر اینکه چند پله‌ای عقب‌تر هستند.خنده‌دار است.من مطمئن بودم اگر یکی از رمان‌های شاهکار جهان را یکی ازایرانی‌ها نوشته بود دیگر اسمش را شاهکار نمی‌گذاشتند.بله مشکل ما این است.من که می‌گویم بیاییم همه داستان بخوانیم آن‌هم خارجی.فرقی نمی‌کند نویسنده‌اش کی باشد تازه‌کار یا خبره فرقی ندارد،مهم این است که خارجی باشد.بله عزیزان جونم برایتان بگوید که وقتی ما چند پله‌ عقب‌تریم خب مگر دیوانه‌ایم داستان بنویسیم،ما که عمراً به آن‌ها نمی‌رسیم،پس بهتر است فقط بخوانیم.بله درست شنیدید فقط بخوانیم. وقتی می‌بینیم به عنوان یک نویسنده‌ی ایرانی مخاطبانمان از انگشت‌های دست تجاوز نمی‌کند،تازه ‌آن‌ها هم آشنا هستند و کتاب را مجانی از خودمان گرفته‌اند،اینجاست که باید دست‌هامان را تا جایی که کشیده می‌شود بیاریم بالا و محکم بکوبیم توی سرمان.در پایان به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه تا می‌توانیم داستان خارجی بخوانیم حتی از کتاب اولی‌ها.

  بله سروران مشکل ما این است...


 
 
قانون زندگی
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠
 

وقتی بچه بودم،خانه‌مان در حضرت عبدالعظیم بود و آن‌وقت‌ها قطار راه‌آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران- شاه عبدالعظیم بود.من می‌دیدم که وقتی قطار در ایستگاه ایستاده بود،بچه‌ها دورش جمع می‌شوند و آن را تماشا می‌کنند و به زبان حال می‌گویند:ببین چه موجود عجیبی است!!معلوم بود یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند.تا قطار ایستاده بود،با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می‌کردند تا کم‌کم ساعت قطار می‌رسید و قطار راه می‌افتاد،بچه‌ها سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند.من تعجب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی ایستاده بود یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زدند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود،اعجاب بیش‌تر در وقتی است که حرکت می‌کند.این معما برایم بود تا وقتی بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.دیدم این قانون کلی زندگی ماست،که هرکسی و هرچیزی تا وقتی ساکن است،مورد احترام است.تا ساکت است،مورد تعظیم و تجلیل است.اما همین که راه افتاد و یک‌قدم برداشت،نه تنها کسی کمکش نمی‌کند،بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می‌شود.


 
 
سخن
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
 

 

اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .                                              گابریل گارسیا مارکز

برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن .           علی شریعتی


خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت  .                                                                                 علی شریعتی


دوستت دارم ؛ نه به خاطر شخصیت تو ؛ بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم .                                                    گابریل گارسیا مارکز

 بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.                  بتهوون


 
 
آویزه
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢
 

به من بگو: نگو، چشم نمی‌گویم...اما به من نگو نفهم،چون می‌فهمم.

(دکتر علی شریعتی)


 
 
داستانک
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱
 

     سال‌ها از کشتن زن بی‌گناه می‌گذشت.مرد در این سال‌ها چند بار خواسته بود خودش را به پلیس معرفی کند ولی هربار زن ظاهر می‌شد و مانع از کار مرد می‌شد.

      مرد در این چند سال گاهی به باغ متروکه‌ی پشت خانه‌اش می‌رفت و آن‌جایی که زن جوان را دفن کرده بود می‌نشست و برایش دعا می‌خواند.

      شب بود.مرد تصمیم خودش را گرفته بود.همین فردا همه چیز را یکسره می‌کرد.آمد تا برای آخرین‌بار به گور مخفی زن سری بزند و برایش دعایی بخواند.لحظه‌ای نگذشت که زن ظاهر شد و مانع از تصمیم مرد شد.اما مرد بی‌توجه راه خانه را پیش گرفت.زن از مرد خواست که این کار را نکند.مرد که همیشه از کار زن متعجب بود،دلیل کار زن را پرسید.زن اشک‌هاش را پاک کرد،نگاهی به مرد انداخت و گفت: اگر تو را نیز اعدام کنند،من برای ابد فراموش خواهم شد.

     اشک از چشمان مرد سرازیر شد.


 
 
آیا می دونستید که...؟ مطالب علمی و واقعی دونستنش ضرری نداره !!!
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸
 
  • 1- آیا می دانستید که... زنان دو برابر مردان چشمک می زنند؟...(من که نمیدونستم)
  • 2- اکثر افراد در کمتر از 7 دقیقه خوابشان می برد...(به حق چیزای نشنیده)
  • 3- اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده است،پایان می یابد...(جالب بود؟)
  • 4- شما نمی توانید با حبس نفستان،خودکشی کنید...(پس بهتره بی خیالش بشید)
  • 5- محال است که آرنج تان را بلیسید...(من که نتونستم،شما چی؟)
  • 6- خوک ها به لحاظ فیزیک بدنی قادر به دیدن آسمان نیستند...(طفلک)
  • 7- جویدن آدامس هنگام خورد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود...(الکیه)
  • 8- حلزون می تواند تا سه سال بخوابد...(خب به ما چه؟ ها؟)
  • 9- غیر ممکن است که بتوانی با چشمان باز عطسه کنی...(امتحان کن)

 
 
به خاطر یک هزار تومانی
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

     تاکسی جلوی پام ترمز می‌زند و شیشه‌اش آرام تا نیمه پایین می‌رود.به راننده که نگاه می‌کنم،می‌خواهم قیدش را بزنم و منتظر ماشین بعدی شوم اما نمی‌دانم چرا بی‌اختیار می‌گویم: (مِیدون؟) صدای تکه پاره شده‌ای می‌آید: (بیا بالا)

    دو نفر عقب سوار شده‌اند و ترجیح می‌دهم جلو سوار شوم.ماشین تکانی می‌خورد و حرکت می‌کند.صدایی نمی‌آید.انگار دو نفری که عقب هستند،خوابیده‌اند.راننده هم که حرفی نمی‌زند و نگاهش روی آسفالت خیابان میخکوب شده،فقط گاهی صدای قژ قژ دنده که جا می‌رود سکوت را به هم می‌زند. نیم‌نگاهی به راننده می‌اندازم که بی‌حرکت به رو به رو خیره شده.راستش روی هم رفته قیافه‌ی جالبی دارد.چشمان قلمبه‌اش وقتی روی صورتت می‌افتد،قلبت می‌خواهد از جا کنده شود با موهای پرپشتٍ وز با سبیل‌های بلند قابلمه‌ای که روی لب و دهان‌اش را پوشانده.

    پول‌های کهنه و مچاله شده را از جیب‌ام بیرون می‌آورم و با دست تا خوردگی‌هاش را صاف می‌کنم. دوتا هزاری و سه تا دویست تومانی کهنه که معلوم نیست این چندمین دستی است که می‌گردد.پشت یکی از دویست تومانی‌ها با خطٍ کج و معوجی نوشته (حالا که دنیا خر تو خره، ما هم هزاری) خوشم می‌آید.از ذوق‌اش،البته اگر خودش گفته باشد و مثل خیلی‌ها دزدی نکرده باشد.

    سرم را که بلند می‌کنم، نگاه راننده روی صورتم است.جا می‌خورم و روی صندلی تکانی می‌خورم. (چیه داداش،پولات کم شده؟) آب گلویم را پایین می‌دهم: (نه قربان) و بعد خنده‌ای که سعی می‌کنم به زور روی لب‌هام بنشانم.

    کسی از پشت با صدای گرفته‌ای می‌گوید: (سه‌راه پیاده می‌شم) راننده از توی آیینه نگاهی به عقب می‌کند (رو چِشَم قربان) راننده سرعت‌اش را کم می‌کند و کمی عقب‌تر از سه‌راه ترمز می‌زند.نفر پشتی دست‌اش را دراز می‌کند و پانصدیِ کهنه‌ای جلوی صورت راننده می‌گیرد.راننده پول را زیر پارچه‌ای که روی داشپورت است، می‌گذارد. مرد میانسالی از ماشین پیاده می‌شود و چند لحظه‌ای کنار ماشین می‌ایستد،انگار منتظر بقیه‌ی پولش است که اینطور به داخل ماشین زل زده. راننده نگاهی به آیینه‌ی بغل‌اش می‌کند و گاز می‌دهد ( می‌خواد پونصد تومن بده، جونش در می‌آد) راننده بود که با صدای معترضی این را می‌گفت (صبح تا شب مثِ سگ پرسه می‌زنیم تو خیابونا، واسه پونصد تومن، هزار تومنِ اینا). راننده دست‌اش را روی دنده می‌گذارد،دنده ناله‌ای می‌کند و عوض می‌شود. (مرتیکه‌رو دیدی،مثِ برج زهرمار وایساده، بقیه‌ی پولش‌‌رو می‌خواد.آخه...) حرف‌اش را ادامه نمی‌دهد و زیرلب چیزی می‌گوید که تشخیص‌اش زیاد برایم سخت نیست. راننده انگار هنوز بی خیال طرف نشده باشد، زیرلب غًرغًر می‌کند.معلوم است از آن آدم‌های کینه‌ای است که شتر جلو‌ش کم می‌آورد.

    چند نفر از جلو برای ماشین دست تکان می‌دهند.راننده سرعت‌اش را کم می‌کند و از جلوی‌شان رد می‌شود.قیافه‌هاشان را درست نمی‌توانم ببینم اما صداهای درهم و برهم‌شان را می‌شنوم (فلکه سوم...کشاورز...شهید نامجو...پونک) راننده لبخند کج و کوله‌ای می‌زند و به من نگاه می‌کند (بیا اینم وضع ماست.خیلی بنزین داریم،واسه دوتا مسافرم هی باید بچرخیم تو شهر) بعد کمی خودش را روی صندلی جا به جا می‌کند و ادامه می‌دهد (دوبار که میای و می‌ری،شب شده و دخلت‌ام هنوز خالیه) راننده فندک را زیر سیگارش می‌گیرد (می‌کٍشی داداش؟) نگاهش می‌کنم: (نه، ممنون). راننده با یک دست فرمان را می‌گیرد و با دست دیگر سیگار را از دهان‌اش برمی‌دارد. (بیا، همین بد مَصب می‌دونی چقدر خرجشه؟ روزی دو بسته هم که بکشی، سرِ ماه‌ش می‌شه خدا تومن) می‌خواهم چیزی بگویم که راننده توی حرف‌ام می‌پرد: (هرچی دخترم میگه نکش،به گوشم نمی‌ره...راستش یه چند باری خواستم ترک کنم ولی اگه منم بخوام، سیگار دیگه ولم نمی‌کنه)

    راننده انگار تازه فک‌اش گرم شده باشد،از هر دری صحبت می‌کند.انگار هرچیزی که به ذهن‌اش می‌رسد به ربان می‌آورد و درباره‌اش حرف می‌زند.احساس می‌کنم دیگر نمی‌توانم تحمل‌اش کنم.می‌خواهم داد بزنم و بگویم: (خفه‌شو دیگه مرد،سرم رو خوردی) یا حداقل محترمانه‌تر به او بگویم: (هی یارو، من گوشم از این حرفا پره، دهنت رو می‌بندی یا نه؟) ولی حتمأ او هم در جواب‌ام می‌گوید: (هِری،گورت رو گم کن پایین یابو) یا مؤدبانه‌تر بگوید: (گمشو بیرون تا با لگد پرتت نکردم پایین)...


 
 
داستان کوتاهِ کوتاه
نویسنده : رضا ترکاشوند - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٦
 

از سفر که برگشت پدرش مرده بود.مادرش گریه می کرد و خواهرهاش توی بغل هم آرام ناله می کردند.پسر یکراست به اتاق  رفت و به کمد پدر.درب کمد را باز کرد و نگاهی به لباس های داخلش انداخت.او حالا تنها پسر خانواده بود ولی لفظ پسر کمی برایش بچه گانه می آمد.از میان لباس ها کت پدرش را بیرون کشید.جیب های کت خالی بود.جیب های پسر هم خالی بود.پسر لحظه ای به یاد مادرش افتاد و به یاد خواهرهاش و به اینکه لفظ پسر چه قدر بچه گانه است. بعد مثل اینکه فکری به ذهن اش رسیده باشد، کت پدر را روی دوش انداخت و بدون اینکه حرفی بزند از درب خانه خارج شد.   


 
 
← صفحه بعد